مؤلف مجهول

4

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

بود هفت ساله ، و در آن وقت گم شده بود و جماعت ايشان از عقب او مىگشتند ؛ گذار ايشان بدين مكان افتاده ، چون مرا ديدند و من شبيه به او بودم ؛ ايشان شروع به گريه مىكنند و پادشاه مىگويد كه فرزند من هر روز قرآن مىخواند و من از قرآن خواندن او محفوظ « 1 » بودم . پس من اين پسر را مىبرم ، اگر پسر من زنده است ، خواهد آمد و اگر كشته‌اند ، اين پسر را به جاى فرزند خود نگاه مىدارم . پس مرا بردند ؛ چون رفتم ، مرد پيرى را ديدم سرخ روى و سفيد موى و كلاه شاهى بر سرداشت . دانستم كه پادشاه جنيان است كه مرا به فرزندى قبول كرده است . پس معلمى از براى من تعيين كرد و هر صبح و شام اشاره مىكرد كه قرآن بخوان . و در اين مدت از جميع علوم كه در ميان ايشان بود ، مرا تعليم دادند و امروز با او بودم و به جانب مغرب بديدن اقوام خود مىرفت ، گذارش به اين طرف افتاد . چون به اينجا رسيده ديد كه شما در مناجات بوديد ، و حال مرا از حق تعالى طلب مىكردى ؛ او را رحم آمده و خنده‌اى زد و صداى خنده آن بود و مرا رخصت داد و اينك به خدمت آمدم . پدر از استماع اين سخن شكفته گرديد . و بعد از مدتى ، او نيز از دار دنيا رحلت نمود ؛ و وقت فوت ، جاى خود را به فرزند خود داد و از محمد الحافظ ، صلاح الدين رشيد بهم رسيد . حكايت صلاح الدين رشيد آورده‌اند كه صلاح الدين رشيد مردى بود در كمال صلاح و تقوى و دانش ، و اسباب و اموالى كه داشت تمام را در راه خدا به مسلمانان صدقه داد و خود به لباس درويشى برآمده در قريهء كلخوران « 2 » رفت و در آنجا به سر مىبرد و ازو فرزندى

--> ( 1 ) - احتمالا : محظوظ . ( 2 ) - اصل : كنجالان . نام اين قريه در حبيب السير « گل خواران » آمده ولى در تداول اهل محل و همچنين در فرهنگ جغرافيايى ايران « كلخوران » ( kalxuran ) است .